+ نوشته شده در
Wed 27 Aug 2008ساعت 1:47  توسط عقرب
|
یارب برسان آن شاه غیبت را فرزند علی ابن ابیطالب را
عیدتان مبارک
+ نوشته شده در
Wed 29 Aug 2007ساعت 1:10  توسط عقرب
|
شعبان شد
عشق از راه آمد
عطر نفس بقيةالله آمد
با جلوه ي سجاد، ابوالفضل و حسين
يك ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد
عيد شعبان مبارك.
+ نوشته شده در
Thu 16 Aug 2007ساعت 1:23  توسط عقرب
|
N92

برای دیدن سایر گوشیها به آرشیو مراجعه کنید .....
+ نوشته شده در
Sun 29 Jul 2007ساعت 1:29  توسط عقرب
|
+ نوشته شده در
Sat 28 Jul 2007ساعت 1:24  توسط عقرب
|
سلام دوستان ... ببينيد و نظر يادتون نره که خيلي باحاله
شناسنامه گوگوش اين جور که معلومه الان 56-57 سالشه
بازم ميگم نظر يادتون نره حتي اگه تکراريه بگيد .
!!!!!!!!!!!! برو ببین حال کن!!!!!!!!!!!! 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 16:25  توسط عقرب
|
کساني که به گرافيک و نرم افزارهاي آن علاقه دارند حتما نام فتوشاپ ، نرم افزار معروف Adobe را زياد شنيده اند. شايد بسياري اين نرم افزار را بهترين برنامه براي
اصلاح و...
!!!!!!!!!!!! بقیه اش رو هم بخون حال کن !!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:54  توسط عقرب
|
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:52  توسط عقرب
|
آن که مي گويد دوستت دارم
خيناگر غمگيني ست
که آوازش را از دست داده است
اي کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلي شاد
در چشمان توست
هزار قناري خاموش
در گلوي من
عشق را
اي کاش زبان سخن بود.
آن که مي گويد دوستت دارم
دل اندوهگين شبي ست
که مهتابش را مي جويد
اي کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گريان
در تمناي من
عشق را
اي کاش زبان سخن بود. 
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:51  توسط عقرب
|
اينجا من هستم؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرهگي
خاليتر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکستهام
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينهام را هر آن ميدرد
اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايي شکستهتر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند 
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:50  توسط عقرب
|
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را
در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ، اما در ميدانها
اينك اندازه ما ميخوانيم
ما به اندازه ما ميگوييم ،ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي بوييم ،ما به اندازه ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست 
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:49  توسط عقرب
|
پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم
برگي حكم داشتم
و ديگر هرچه بود ضعيف بود و پائين
بازي شروع شد
حاكم او بود و من محكوم
همه برگهايم رفتند و سربرگ بيش نماند
برگي از جنس وفا رو كرد ، من بالاتر آمدم
بازي در دست من افتاد
عشق آمدم ، با حكم عشوه و ناز بريد
و حكم آمد از جنس چشم سياهش
زندگي
حكم پايين من بود
و
من باختم! 
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:48  توسط عقرب
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست

+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:47  توسط عقرب
|
چندين هزار قرن
از سر گذشت عالم و آدم است
وين كهنه آٍسياي گرانسنگ است
بي اعتنا به ناله قربانيان خويش
آسوده گشته است
در طول قرنها
فرياد دردناك اسيران خسته جان
بر ميشد از زمين
شايد كه از دريچه زرين آفتاب
يا از ميان غرفه سيمين ماهتاب
آيد بروي سري
اما
هرگز نشد گشوده از اين آسمان دري
در پيش چشم خسته زندانيان خاك
غير از غبار آبي اين آسمان نبود
در پشت اين غبار
جز ظلمت و سكوت فضا و زمان نبود
زندان زندگاني اسنان دري نداشت
هر در كه ره به سوي خدا داشت بسته بود
تنها دري كه راه به دهليز مرگ داشت
همواره باز بود 
+ نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 1:47  توسط عقرب
|